دیشب خواهرا گفتن بیا بریم مسافرت گفتم نه میام نه دیگه بگین بیا. گفتن خب درست شد به ما نیومده بریم سفر و بچه های من میگن خاله بیاد تو ماشین ما و حرفای دیگه. گفتم دوست ندارم نمیام. صبح یکی از خواهرا رفته بازار خرید کرده تنقلات و تخمه و بلال و... زنگ زد به گوشی خواهری که اینجا بود گفت گوشی بده بهش خواهری هم گوشی داد باهاش حرف بزنم گفت سهم توئم خرید کردم بیای گفتم نمیام گفت واسه چی خرید کردم عصبی گفتم نمیام و گوشی دادم به خواهری و اونم گفت حالا تا شب فکر میکنه. بعد که قطع کرد شروع کردم به بحث که من هیچ جا نمیرم گفتم مگه من یتیمم ببرن و سرم داد بزنن هرچی دلم بود گفتم بعد مامانم چیزی نگفت بهم اعتراض کنه وقبول داشت که حق نداشتن این کارو کنن و یه ذره عقل نداشتن و... بعد خواهری شروع کرد به غرزدن که بسه و اعصابمون خورد کردی و منم گفتم وقتی دیشب گفتم نه یعنی نه و نباید دیگه بهم زنگ بزنن. بدم میاد به چیزی که دوست ندارم مجبور بشم. اصلا دلم میخواد به دلم بگیرم و یادم نره.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:17 توسط بابونه
|