از بابت خانواده و شرایطی که دارن ناراحتم. گاهی فکر می کنم تو همه خانواده ها اینجور چیزهاهست یا فقط من دارم می بینم که چطور بهم ریخته ست.

امروز رفتم خونه شون دلخور و ناراحت بود. بهش گفتم من که دنبال بقیه دوییدم تلاش کردم هرچی از دستم برمیاد درحد توانی که داشتم واسه شون انجام دادم سعی کردم کمک باشم یه تیکه ای هرچندکوچیک از مشکلاتشون حل کنم دیدم چطور مزدم گرفتم و نامهربونی کردن تو که دیگه هیچی نکردی چی میگی چه توقعی داری.

الان تنها چیزی که به فکرم میرسه اینه که پرنده باشم و پرواز کنم به دوردست ها