مکعب روبیک خواهرزاده رو داشتم حل می کردم مرحله آخرش مونده بود هی خواهرم شلوغ کرد گفتم هیس شلوغ کردن گفتم بسه شلوغ کردن و انقدر خواهرم با بچه بازی کرد و اونم هر هر خندید که اعصابم داغون شد و حرکت اشتباه رفتم و تموم رنگا جابجا شدن. گفتم وقتی میخواین شلوغ کنین برین جای دیگه وردل من نیاین هرهر کنین! اومدم بیرون از اتاق و مکعب گذاشتم خودشون درست کنن. عصبانی شدم نه واسه حل نشدن مکعب واسه اینکه یادم اومد همین خواهر تو لحظه های درس خوندن من وقتایی که نیاز به سکوت داشتم فقط و فقط به فکر خودش بود تا کار خودش راه بیفته میومد اینجا و خونه شلوغ می کرد من جا گذاشت از همه چیز تا خودش جا نمونه.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 17:42 توسط بابونه
|