سفرنامه ۳

شب تو چادر خوابیدیم. ساعتای ۴ بیدار شدم دیدم سرده و زیپ درش نبستن فقط توریش بسته شده یه سری دیگه بیدارشدم دیدم صدای خش خش میاد انگار بارون میباره یه سری بیدارشدم صدا میومد خلاصه خوب نخوابیدم نمی دونم چطوری بقیه راحت خوابیدن😐

با خواهرم رفتیم ظرفهارو بشوریم نزدیک شیر آب خوری یه خانم و آقا اومدن فکرکنم جنوبی بودن هی خانمه نگاهم می کرد من اصلا متوجه نشدم داشتم ظرفارو کف میزدم وقتی رفتن خواهرم گفت نگات می کرد از بس سفیدی گردنت هم معلوم بود.

بعد که سری دوم ظرف شستیم من وایساده بودم ظرفارو بگیرم خواهرم کف میزد یه آقایی اومد از این عینک رنگی ها یه نگاه به من کرد یه نگاه به خواهرم یه نگاه به من یه نگاه خواهرم آخرش کلافه شدم زل زدم بهش از رو بره و رفت.

الان هم نشستیم تو ماشین داریم میریم گیلان از تونل رد میشیم قبلش نوشته بود حیران.