سفرنامه ۱

تو راه اردبیل یه مسیر پر از کوه بود که سربالایی بود و پر پیچ. دوتا خواهرزاده کسل و مریض طور به خاطر گرمازدگی خودمون هم از گرما کلافه. رسیدیم به یه موکب روستایی و با تخم مرغ آبپز و چای و آب و خیارو گوجه ازمون پذیرایی کردن خیلی کیف داد چسبید. می خواستم ده تومن بندازم صندوق تو کیفم پنج تومنی بود همونو انداختم. بعد اون آخرا شوهر خواهرم بهش برخورده بود که خانمه گفته زود استکان بده انگار می خواستم دزدی کنم. گفتیم استکانش کم بود و می گفت زود بخورین تا بتونه به بقیه چای بده. یه خانم اردبیلی هم بود که گفت اونجا گرمه جاده حیران یک طرفه میشه دیگه امروز موندیم تا صبح بشه بریم گیلان!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:9 توسط بابونه
|