امروز بعد اینکه تونل رد کردیم یه جا بود پل مانند طولانی زیرش رودخونه باریک شوهرخواهر گفت بریم اونجارو ببینیم. پیاده رفتیم بالای پل دیدیم پر لاک پشت تو رودخونه زیر پل هست گفتیم اخ جون بریم پایین لاک پشت بگیریم. یه سری زودتر رفتن پایین بعد ما تا از سراشیبی رفتیم پایین دیدیم یه سگ ماده و توله ش از پشت بوته ها اومدن بیرون سمت ما. ترسیده که فکرنکنه به توله ش آسیب بزنیم مسیر رفته برگشتیم همچنان سگ میومد دنبالمون تا اینکه آخرش رسیدیم به شوهرخواهر و سگ ماده انگشتای پا شوهر خواهر ناگهانی لیس زد. دلمون سوخت که توله داره شیرمیده و گرسنه ست از نون هامون به‌خودش و توله ش دادیم خورد انقدر گرسنه بود که بقیه نونی که واسه شاممون بود و دادیم بهش بخوره و اونم میخورد. فکرکنم سگ ماده از خود توله ش هم گرسنه بود.بعد الان فکر می کردم روزی هرکسی خدا تعیین کرده چطوری بهش برسه. روزی اونم این بوده یهویی شوهرخواهر پیشنهاد بده نگهداریم و سگ هم فقط انگشتای پا همین شوهر خواهر لیس بزنه.

خب دیگه کلید اسرار سفر گفتم برم بخوابم چقدر کیف میده رو تختم کولرهم هست😴