پنجشنبه صبح خواهرا میرن سفر سمت اردبیل و گیلان. بعد اون خواهر مذکور هروقت بحثش پیش بیاد یه جوری حرف میزنه که باهاش برم!
فقط به یکی از خواهرا گفتم واسه م کلاه که مغازه های نزدیک ساحل می فروشن دید بخره با صدف. دغدغه فکریم انقدری هست که نخوام منت گذاشته بشه یه بار حرف شنیدن بسه.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 12:2 توسط بابونه
|