گاهی فکر می کنم به دلیل زنده بودنم و ادامه دادنم. دلم قد یه دنیا گرفته دلم می خواست پزشک شم حالا نمیشم هیچی، ترس از نشدن ها نرسیدن ها مونده تو دلم. میگم خوب بخون قبول بشی حداقل تو بیمارستان کارکنی. یادم میاد این اونی نیست و نبوده که من دنبالش باشم انگار تموم خستگی ها مونده تو تنم.
رفتن باغ تنهام. چندلحظه رفتم حیاط و ترسیدم. درو باز کردم پرهای سیاه پرنده تو حیاط پخش بود. از اونور یه گنجشک راه می رفت و انگار به خاطر بالش نمی تونست پرواز کنه. ناراحتی خودم به کنار اینارو دیدم حالم خراب شد.
تاسوعا و عاشورانزدیکه من پریودم و شکمم درد داره. از کی جنگ شروع شد من درد دارم. بدم میاد دیگه قوی باشم و دردم بریزم تو خودم و صدام در نیاد.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 11:43 توسط بابونه
|